سیما گریه میکنه با حرص میگه: خودکشی؟! توووو...؟! واقعا میارزید؟! مادر پدرت چه گناهی دارن؟ اونهمه سال از عمرت رفت بس نیس؟
بیحال رو تخت دراز کشیدم هیچی نمیگم گریه میکنم فقط گوش میدم ...
گریه میکنه میگه: میفهممت نون جون.. حیفی نون جون حیفی...
میگم: سیما میگفتم همه دنیا یه طرف اون یه طرف.. من چه بدی کردم اینقد ازم متنفره؟
سیما: گریه میکنه..
برچسب:
نویسنده: آرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آرین حسینپور
ساعت چهار و پنجاه و چهار دقیقه صبحه! احساس میکنم یه چیزی سر دلمه خوابو از چشمم پرونده.. پا میشم میرم آشپزخونه... در یخچالو باز میکنم سهچهارتا توت فرنگی میخورم برمیگردم توتخت. میشینم رو تخت. بعد بدون هیچ حرفی میزنم زیر گریه... از حجم اینهمه دلتنگی تلنبار شده روی قلبم... عین فیلمای صامت... همینقد ساده...
برچسب:
نویسنده: آرین حسینپور
برچسب:
نویسنده: آرین حسینپور